کباب غاز
موقع ترفیع رتبه = هنگام بالا رفتن مقام
هم قطارها = همکاران
ولیمه = غذایی که در عروسی یا میهمانی می دهند
کباب غاز صحیح = کباب غاز کامل
کنایه چیست؟ سخن یا عبارتی است که در آن دو معنی دیده می شود یکی معنای حقیقی و دیگری معنای مجازی یا غیرحقیقی که همیشه معنای غیر حقیقی مورد نظر است.
درست از جلوشان درآیی کنایه از این که درست ازشان پذیرایی کنی.
خرت و پرت = کالاهای نه چندان ارزشمند
پرت اتباع خرت است.
اتباع چیست ؟
واژه های بی معنی که به دنبال اسم یا صفت می آید و برای تاکید و گسترش معنای آن اسم یا صفت یا بیان مفهوم به کار می آید مانند:پول مول یا کتاب متاب که به این ترکیب ها مرکب اتباعی می گویند
سماق مکیدن کنایه از نادیده گرفتن،به حساب نیاوردن
سال آزگار = زمانی دراز
چنین پایی می افتد = چنین موقعیتی پیش می آید
شکم را صابون زدن کنایه از خود را گرسنه گذاشتن
لوازم عاریه = اسباب امانتی
خیال از سر بیرون کردن کنایه فکر نکردن پیرامون چیزی
شکوم= شگون،نویسنده عمدی شگون را اشتباه نوشته تا بگوید که زنم بیسواد است
غاز معهود= غاز وعده داده شده
آش جو اعلا= آش جو برتر
رو براه شده کنایه از آماده شده
لم داده بودم=به صورت دراز کش در رختخوابم روی بالش تکیه داده بودم
کیفور = سرحال
دیلاق = قدر دراز نه قد بلند
برای عید مبارکی شرفیاب شده است به طذز می گوید آمده است.
لات و لوت = مرکب اتباعی
آسمان جل = فرصت طلب، سو استفاده کن
پخمه = تنبل و کم عقل
مسرور = خوشحال
مشعوف = شادمان
غول بی شاخ و دم=استعاره از مصطفا
شر کسی را از سر کندن کنایه از رها شدن، خلاص شدن
به من دخلی نداره = به من ربطی ندارد
ماشإالله هفت قرآن به میان=برای دوری از بدی این عبارت را به کار می برند
هر گلی هست به سر خودت بزن کنایه از این که هر کاری که می خواهی بکن
صله ارحام=رفتن به خانه اقوام و نیکی کردن
لهذا= بنابرین
واترقیده اند= پیشرفت کرده اند
تک و پوزش=سر و دهانش
کریه تر= زشت تر
یک وجب خورد رفته=به اندازه یک وجب ساییده شده
راس هندوانه=راس واحد شمارش چهارپایان است که نویسنده برای طنز برای هندوانه به کار برده است.
هندوانه زیر بغل کسی بودن کنایه از مغرور بودن است
ورانداز= با دقت نگاه کردن
شی عجاب= شگفت انگیز
خاک به سرم=کنایه از بیچاره شدن
بد غفلتی شده=بد اشتباهی شده
حسن = خوبی
سر به مهر=کامل. دست نخورده
هیچ برو برگشت نداشت=غیر قابل انکار بود،حتمی بود
استشاره=رای زدن،مشورت کردن
یک غاز دیگر دست و پا کنیم=یک عدد غاز دیگر تهیه کنیم
چلمن=فریب خور، نالایق،بی دست و پا
شکستن گردن رستم و کشف آمریکا کنایه از کار سخت انجام دادن
چند مرده حلاج بودن کنایه از چقدر ماهر بودن،حلاج پنبه زن
مبلغی= اندکی،مبلغ واحد پول است که برای طذز اشتباهی به کار برده شده است
قید غاز را به کلی باید زد کنایه از این که باید غاز را فراموش کرد.
استیصال= درماندگی
میهمانی را پس می خواندید کنایه از این که دعوت از مهمانان را پس می خواندید
قدغن= ممنوع
بچه قنداقی کنایه از آدم نادان
پاپی می شوند=پی گیر می شوند
حسابش را دستش دهیم کنایه از این که تنبیهش کنیم
پرت و پلا = بیهوده،مرکب اتباعی
هزار سال به این سال ها برسید کنایه از این که عمرتان طولانی باشد
شیوه ای سوار کرد= چاره ای اندیشید
بادی امر= در ابتدا
کم کم وقتی درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار کردم یعنی کم کم آن را از ذهنم گذرانیدم . اما معنای چند واژه:
زوایا و خفایا جمع مکسر زاویه و خفیه
نشخوار کردن =آن چه گاو و شتر و گوسپند خورده خود را باز از معده به دهان بیاورد و دوباره بجود و دوباره در معده بفرستد
نشخوار از دو واژه درست شده،نوش + خوار یعنی نوش خوردن
سرسری گرفتن کنایه از بی توجهی کردن
ستاره ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت یعنی این که امیدوار شدم. شبستان استعاره از ذهن
سر دماغ آمدن کنایه ازسرحال شدن
این گره فقط به دست خودت گشوده می شود کنایه از این که فقط تو می توانی این کار را انجام دهی
دست زدن به غاز کنایه از خوردن غاز
مهار شتر را به کدام جانب می خواهم بکشم کنایه از این که چه کاری می خواهم انجام دهم
وجنات= جمع وجنه، رخسار
سوغات= رهاورد ،هدیه،کادو
کج و معوج= خمیده و ناراست
جویده جویده=بریده بریده ، با لکنت زبان
غیر مترقبه= غیر قابل انتظار
نو نوار که شدی= شیک که شدی
ملتفت باش= متوجه باش
دستم به دامانتان کنایه ازبا التماس از کسی یاری طلبیدن
کاه از خودمان نیست کاهدان که از خودمان است یعنی غذا از خودمان نیست معده که از خودمان است. کاه استعاره از غذا و کاهدان نیز استعاره از معده
استدعای عاجزانه=درخواست از روی ناتوانی، خواهش از روی التماس
دوری= بشقاب
اصرار= پافشاری،ابرام ، با اسرار به معنای رازها اشتباه نشود.
دلی از عزا درآوریم کنایه از این که بسیار بخوریم
وبال= عذاب
ابا و امتناع= خوداری کردن
پوزخند نمکین=لبخند زیبا
آرایه حس آمیزی دارد
آرایه حس آمیزی یعنی چه؟
هرگاه نویسنده برای زیباتر شدن کلامش حواس پنجگانه را جابه جا بکار ببرد مانند:صدایش را دیدم یا پوزخند نمکین یا گوشم صدایش را جوید و .......
دستگیرم شد= متوجه شدم
از بر شد = از حفظ شد
در صرف کردن صیغه بلعت اهتمام تامی داشتند = برای خوردن اراده کاملی داشتند
گویی جامه ایی بود که درزی ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است یعنی انگار لباسی بود که خداوند برای ایشان دوخته است.
فاضل=دانا در باب = درباره
تذکار= یادآوری
در خوراک سر سوزنی قصور را چایز نمی شمرند= در خوردن اصلا کوتاهی نمی کنند
چانه اش گرم شده کنایه از این مشغول پر حرفی شده
در خوش زبانی و حرافی و شوخی و لطیفه نوک جمع را چیده =در خوش حرفی و پر حرفی و شوخی و گفتن نکته های ریز از همگان پیشی گرفته
نوک جمع را چیدن= اجازه نمی دهد دیگران حرف بزنند
متکلم وحده و مجلس آرای بلا معارض شده است=تنها سخن گوی مجلس و گرداننده مجلس شده است
آدم بی چشم و رو=آدم گستاخ، بی شرم
چیزی نمانده بود خودم هم بر منکرش لعنت بفزستم=چیزی نمانده بود خود هم باور کنم
همه گوش بودند و ایشان زبان=گوش مجازا شنونده و زبان مجازا گوینده
تنبوشه = راه آب
حرف هآ ی قلنبه = حرف های بزرگتر از دهان
یکی از حضار که کباده ی شعر و ادب می کشید= یکی از حاضران که ادعای شعر و ادبش می شد
محظوظ= در این جا لذت برده
جبهه= پیشانی
تخلٌص=نام شعری شعر،نام دیگر شاعر در شعرش
به رسم تحقیر چین به صورت انداخته گفت=برای کوچک شمردن دیگران چهره اش را پر از چین کرد و گفت:
زواید=جمع مکسر زایده به معنای چیزهای زیادی
متروک گردد = ترک گردد
با بنده مألوف بودند=با بنده دوست بودند
کاسه کوزه یکی شدن کنایه از دوست بودن و رفت و آمد زیاد داشتن
استعمال کنم= به کار ببرم
تصدیق کردند=پذیرفتند
به جا = شایسته
در آن اثنا= در آن حین
ولی معلوم شد نمره غلطی بوده است= اما مشخص شد دروغ بوده
با همان زبان بی زبانی نگاه حقش را کف دستش می گذاشتم=با حرکت دست و صورت تنبیهش می کردم
شستش خبردار شده بود=فهمیده بود
به کاینات اعتنا نداشت= به هیچکس توجهی نمی کرد، کاینات یعنی جهان جمع کون
دلم می تپد کنایه از ای که پریشانم
قاب = بشقاب بزرگ
فربه= چاق
شش دانگ حواسم= همه حواسم
دامنش از دست برود کنایه از این که اختیارش را از دست بدهد
سرش توی حساب است کنایه از این که هنوز متوجه است.
تصدیق بفرمایید =به پذیرید
این یک دم را دیگر خوش نخواند=این لحظه را در نظر نگیرد،این سخن را به پذیرد
تا خرخره خوردن کنایه کاملا خوردن به گونه ای که دیگر جایی برای خوردن ندارم
مایده آسمانی= غذای آسمانی
گاو خونی زنده رود= تالاب گاو خونی زاینده رود
بی برو برگرد کنایه ازبدون چون و چرا،بدون پرسیدن دلیل
اندورن= داخل آشپزخانه
مهمان ها سخت در محظور گیر کرده= مهمان ها بسیار در رودربایستی قرار گرفته اند
نکته: یادتان باشد محظوظ«لذت» را با محظور«رودر بایستی» اشتباه نگیرید
تظاهرات=کاری بر خلاف میل کردن
شخص شخیص= شخص با شخصیت
چشمشان به غاز دوخته بود=استعاره مرکب از کاملا به غاز نگاه می کردند. این جمله کنایه نیست چون معنای حقیقی ندارد.
توطیه ما دارد می ماسد= حیله ی ما دارد شکل می گیرد
کار مناسبی دست و پا کنم=کار مناسبی برایش پیدا کنم
خالی نبودن عریضه=به خاطر حفظ ظاهر
وانمود می کردم= چنان نشان می دادم
یک ریز تعارف و اصرار بود که به شکم آقای استادی می بستم=پی در پی به آقای مصطفا پافشاری می کردم که بخورد
دماغش نسوزد کنایه از این که ناراحت نشود
انکار= منکر شدن، بین اصرار و انکار آرایه ی سجع وجود دارد
و هوادار تمامیت و عدم تجاوز به آن گردید=خواستار آن شدیم که کسی به کباب غاز دست نزند
از دهنم دررفت= ناگهان بی اختیار گفتم
غفلتا فنرش در رفته باشد=از روی ناآگاهی اختیارش را از دست داده باشد
به نیش کشیدن کنایه از خوردن
روا نیست= شایسته نیست
روی میزبان را زمین انداخت=به گفته های میزبان توجهی نکرد
در یک چشم به هم زدن =در کوتاه ترین زمان
در کمرکش دوازده حلقوم و کتل و گردنه ی یک دوجین شکم و روده مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل را پیموده=غاز من در میانه ی دوازده حلق و پایین و بالاهای دوازده شکم و روده مراحل جویدن و بلعیدن و تجزیه شدن و حل شدن را پیمود.
دوجین= دوازده تا از هر چیزی
مضغ=جویدن
هضم= تجزیه شدن غذا
رندان= زیرکان
کلک چیزی را کندن=نابود کردن چیزی
خروار=واحد وزن معادل سیصد کیلو گرم ، معادل صد من تبریز
بقولات= جمع بقل حبوبات،سبزی و تره بار
لخت لخت و قطعه بعد اخری=تکه ای پس از تکه دیگر
کان لم یکن سی مذکورا=چیزی قابل گفتم نبود
گورستان شکم اضافه تشبیهی است
هولناک=ترسناک
کاری از دستم ساخته نبود کنایه از این که نمی توانستم کاری بکنم
بحبوحه=میانه
در همان بحبوحه ی بخور بخور که منظره فنا و زوال غاز حدا بیامرز، مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفای بد قوارانداخته بود=در همان میانه بخور بخور که نابودی غاز خدا بیامرز مرا به یاد ناپایداری روزگار رنگارنگ«روزگاری که هر لحظه رنگ عوض می کند»و نکبت مردم پست و حیله و فریب چهان هر جایی و بی شرمی این مصطفای بدریخت انداخته بود.
بوقلمون= رنگارنگ
شقاوت=نکبت، پریشانی، بدبختی
دون= پست
پتیاره= هرجایی، جنده
وقاحت= بی شرمی
نکته:بین بوقلمون و دون و پتیاره و بد قواره سجع وچود دارد
حساب کار خود را کردن کنایه از این که فهمیده بود که چه بلایی بر سرش خواهد آمد
بدون آن که سرسوزنی خود را از تک و تا بیندازد=بدون آن که ذره ای کوتاه بیاید
دل به دریا زدن=پذیرفتن خطر،معادل انگلیسی اش ریسک کردن،نترسیدن
کشیده ی آب نکشیده=سیلی محکم
به قول متجددین= به قول نوگرایان، مدی ها
طنین انداز گردید=صدای تو گوشی خوردنش درآمد
و پنج انگشت دعاگو به معیت مچ و کف و ما یتعلق به،بر صورت گل انداخته ی آقای استادی نقش بست=به طور کلی یعنی آن چنان تو گوشش زدم که جای سیلی به همراه جای مچ و کف دست و آن چه مربوط به آن هاست نقشش روی صورت سرخ و سفید مصطفا افتاد«انگار جای کف دستم روی چهره مصطفا کپی شده بود»
معیت= همراهی
مایتعلق به= آن چه مربوط به آن است
چشمت به غاز افتاد= چشم مجازا یگاه
ایمان را باختن کنایه از همه چیز را فراموش کردن
نارو زدی= کلک زدی
د بگیر که این ناز شصتت باشد=تو گوشی دیگری را بگیر که این هم نوش جانت باشد
ادا و اطوار=حالت و شکل و وضع
هویدا= آشکار
قرار مدار= مرکب اتباعی
تقصیر= کوتاهی
داشتم شاخ در می آوردم=داشتم به شدت تعجب می کردم
نمک نشناس کنایه از قدر نشناس
خمره=کوزه
غلیان درونی=جوشش درونی
قشری= لایه ای
خندده تصنعی=خنده زورکی
خوش مشربی=خوش برخوردی،خوش معاشرتی
خوش محضری=خوش اخلاقی
فضل=دانایی
با کمال بی چشم و رویی کنایه از پر رویی کامل
بدون خم به ابرو آوردن کنایه از بدون کوچکترین توجه
با کلیه متفرعات به انضمام ما یحتوی=با همه لوازم فرعی و آن کسی که درون آن است«منظور از مایحتوی همان مصطفاست که درون کت و شلوارش قرار گرفته بود»
به دست چلاق شده ی خودم=به دست ناتوان خودم
پشت دستم را داغ کردم کنایه از توبه کردم
پایان درس